خرید بک لینک

فردا تولدمع و دارم گوه ترین دورانو میگذرونم...واقعا حس میکنم هیشکیو دیگ دوس ندارم همه آخرش سر بزنگاه ک میشه ضربه رو میزننو میرن...از خونوادم بدم میاد از خودم بدم میاد از دوستام بدم میاد...یکی نیس این وسط بفمه چی ب چیع بفمه بابا ب ابلفض ب پیر ب پیغمبر منم دل دارم سنگ نیسم ک...همه وقتی میان پیوی من یا ازم چیزی میخوان یا حصلشون سررفتع یا حالشون بدع یا میان ک سر یچی ک من هیچکاره عم غر بزنن خالی کنن خودشونو برن آخرشم باز طلبکارن ک چرا حوصله نداری چرا فلان کردی چرا حرف نمیزنی چرا چی چرا چی...میدونی هروز کلی آدم میان میگن دوست دارم کاش یبار یکی ازون دوست دارما میمد میگف خوبی؟حالت چطورع؟چخبر؟...و من میتونسم بشینم و بین اینهمه آدم یکیو پیدا کنمو حرفایی ک تو دلمه رو بعش بگم...ولی هیشکی نیس هیشکی یا طرفم نباس ی چیزاییو بدونه یا تهش میزنه تو سرمو متهمم میکنع یا اصن گوش نمیدع یا ب هیچ وجه قابل اعتماد نی

امروز 3ونیم زکی زنگید گف ی رب ب 4 بیا پارک بریم پیاده روی...خودم شک کرده بودم ک چرا انق هول هولی ولی خب تا رفتم ی کیک خودشون درس کردع بودنو سورپرایزم کردن...نمیدونم بخاطرش خوشحالم یا ناراحت ولی خب همون ی ساعت خوشیم تا تهشو ع دلم کشیدن بیرون...درک نمیکنم من نمیدونسم تولدع اصن بعد باید بخاطر اونایی ک نبودن و نگفته بودنشون ب همه جواب پس بدم...ب من چ عاخهههههههههههههه؟

از همتون متنفرم برین گمشین اه

برچسبها: روزنوشت های من
zaree | چهارشنبه چهارم فروردین ۱۴۰۰ 0:34

برچسب: نویسنده: زهرا نوروزی تاريخ: سه شنبه 17 فروردين 1400 ساعت: 5:06

صفحه بندی